افسانه گلهای واژگون
در بعضی روایات از زبان پیرزنان و پیرمردان خوانسار شنیده ام که گلستان کوه در زمانی که حضرت علی از آنجا می گذشته و عرق صورتش را پاک کرده و به زمین ریخته که نتیجه آن گلستان کوه است.
در یک بلاگ دیگر چنین نظرداده است که:
گُلهای نارنجی رنگی که غلافِ سبزشان رو بهآسمان استُ گُلبرگهاشان مانندِ چتری بر زمین خمیدهاَند! در کردستان به این گُلها شیلّر میگویند! در روایات آمده وقتیعیسا مسیح را به صلیب میکشیدند، تمامِ گُلهای جهان سَر به زیر آوردند به جُز گُلی که امروز به نامِ لالهی سرنگونمیشناسیمش! در آن روزگار شیلّر هم مانندِ تمامِ گُلها رو به آسمان گشوده میشُد! این گُل عاشقِ خورشید بودُ برای همینمانندِ گُلهای دیگر مرگِ مسیح را به اِجبار سر خَم نکرد! خُداوند به کیفرِ این گُستاخی جزایش داد که همیشه سرنگون باشدُهرگز چهرهی خورشید را نبیند! افسانهی غمانگیزُ در عینِ حال زیباییست! گُلی که امروز سَرنگون مینامیمش، یک روز تنهاگُلِ سَربُلندِ جهان بوده!
